تبليغاتX
دختران کم توان ذهني تعاوني پرنيان
دختران کم توان ذهني تعاوني پرنيان
گفتگو درمورد دختران كم توان ذهني
قالب وبلاگ

 

 معلوليت يعني مقبوليت در درگاه خداوندي يعني راضي به رضاي خدا بودن يعني پذيرش عشق ا... نمود كه معلول را مورد امتحان خاص خود قرار داد تا به او اجر عظيم دهد.       

 سلامممممم

اين روزها روزهاي سختيه با يه دست چند تا هندونه رو برداشتن شده حكايت من امتحانتم داره شروع ميشه در حالي كه هنوز درست آماده نيستم و در كنار امتحانات كلاس هارو هم بايد پشت سر بگذارم يه چيز مثل امداد هاي غيبي بايد  باشه كه آدم فكر كنه موفقه اول اميدم به خداست بعد هم به دعاي خير بچه ها .

اما روز پنج شنبه مثل هر سال مسابقاتي رو براي بيماران خاص و معلولين ذهني ترتيب داده بودند صبح كه نتوستم همراه بچه هاباشم چون كلاس بودم مائده زودتر از همه رفت سالن ،مسابقات توي سالن 17 شهريور برگزار ميشد ظهر از راه كلاس رفتم سالن چه شور و حالي داشتن بچه ها جاي همتون خالي فكر نكنم هيچ آدمي پيدا بشه كه شادي اونها رو ببينه و بتونه بي تفاوت رد بشه خانم مومن زاده خانم كاظمي خانم شفيعي و يكي دوتا ديگه از مربي ها همراه بچه ها بودن هرسال اين مسابقات از  صبح شروع ميشه و تا عصر طول ميكشه تا اختتاميه و دادن جوايز به نفر اول تا سوم.

 توي مسابقات دو ساناز تا اون لحظه رتبه سوم رو آورده بود و بچه ها منتظر بودن بعد از ناهار مسابقه دارت رو  بدن.

 بردن بچه ها براي ناهار هم حكايتي بود چون خيابون در حال تعمير بود مجبور شديم به سختي بچه ها رو جابه جا كنيم خصوصا بردن افرادي مثل هاله كه بايد حتما دو سه نفر همراهيش كنند تا بتونه مسير كوتاهي رو بره  حدود يك ساعت و نيم بعد از ناهار من بر خلاف ميلم مجبور شدم برگردم خونه چون كلي درس نخونده داشتم اما عصر خبرهاي خوبي رسيد آزاده و مائده غضنفري رتبه دوم و سوم دارت رو آورده بودن ومدال و جوايز خوبي گرفته بودن و اين باعث خوشحالي مربيان و بچه ها شده بود.

 شرمنده همه ی عزیزان بازدید کننده هستم سعی می کنم به آدرس هاتون برای بازدید بیام اما اگه به دلیل امتحاناتم دیر شد به بزرگواری خودتون ببخشید .

مائده غضنفري و آزاده ناظم

 بچه در حال تشويق دوستانشونمعلولين ذهني مركز شاهين شهر و پرنيان

 مريم  مينا و زهرا سه خواهر معلول خانم مومن زاده  هاله و خانم مهرابي

 هاله از اولين افرادي كه با شروع كار پرنيان ثبت نام شد اما به دليل وضعيت جسمانيش تازه به كارگاه مي يادبچه ها در گروه هاي 6 نفري براي اجراي مسابقه

 

 

[ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 13:13 ] [ مهرابي ] [ ]

روز پنج شنبه از اون روز های خواستنی بود .

قرار بود بچه ها رو ببریم اردوی قم و جمکران از چند روز پیش تر خبر بهم رسید و مونده بودم بین دل و این کلاس های پر درد سر دلم با رفتن با بچه ها و زیارت راه بود و عقل حکم می کرد که بمون و برس به کار و زندگی اما بلاخره حرف دل برنده شد با کلی درد سر و زدن چند تا ترفند نا قلایی کلاس هام رو جابه جا کردم و شدم همسفر بچه ها درسته توی این سفر ها گاه حتی فرصت نشستن رو هم پیدا نمی کنیم  همه ی مربی ها برای بهتر برگزار شدن این اردوها و این که به بچه ها بیشتر خوش بگذره باید تمام نیرو و تلاششون رو بکنند ولی این که می بینی برای کسانی جون می کنی که از خودت به خدا نزدیک ترند حرفشون بیشتر از خودت خریدار داره  همه ی این خستگی ها رو به هیچ تبدیل می کنه توی مسیر تمام وقت آزاده با کتاب دعاش راز و نیاز می کرد و گویی همه ی سر و صدا ها تإثیری در ارتباط با خداش نداشت اما به محض این که یه کم کتابش رو می گذاشت زمین بهانه گیریهاش شروع میشد .حدود 81 نفر با دو تا اتوبوس این اردو رو تشکیل می داد و این شلوغی خودش برکتی بود برای همه ی کسانی که التماس دعا گفته بودن صبحانه رو  چند نفری از مربی ها به اضافه خانم ربانی تقبل کرده بودن ناهار رو مربی نقاشی بچه ها براشون داده بود که خودش توی این سفر نبود و شام هم از طرف یه خیر تهیه شده بود به اضافه تنقلات و بستنی که توی مسیر برگشت برای بچه ها تهیه شد . هنوز اتوبوس نایستاده بود که از اون ارتباط های دلچسب که دل آدم رو می بره نزدیک تر از نزدیک برقرار شد سیلاب اشکهای سپیده که صورتش رو شستشو می داد و دعا می کرد و صدای تک تک مربی ها که از اون التماس دعا داشتن .فکر می کنید از  برگزاری این اردوها چی می تونه با ارزش تر از این باشه که دعای یه قلب پاک ذخیره این دنیا و اون دنیات بشه باور کنید سر تاسر مسیر ربانی-خانم مومن زاده –خانم کاظمی - خ شفیعی -مربی قران بچه ها  خانم کلاهی -من حقیر و میشه گفت :هر کسی که به عنوان مربی اومده بود ایستاده در خدمت بچه ها بودن ولی من فکر نمی کنم هیچ کس احساس خستگی کرده باشه  .

اما حدود ساعت دوازده نیم بعد از نیمه شب رسیدیم اصفهان بیشتر خانواده ها اومده بودن تا بچه هاشون رو ببرن منم خداحافظی کردم و به همراه مائده و مادر حدیثه و حدیثه راهی منزل شدم اما امروز که رفتم کارگاه خبری شنیدم که واقعا جای ترس داشت خانم کاظمی می گفت : بیشتر مربی ها رفته بودن جز سه چهار نفری که داشتیم از هم خدا حافظی می کردیم نسیم مونده بود و کسی دنبالش نیومده بود خانم کلاهی گفت: صبر کن من می رسونمت خونه هنوز چند قدمی بر نداشته بود که ما دیدیم نقش بر زمین شد و شروع کرد دست و پاش تکون خوردن و رفت تو کما گفت : هیچ کس جرات نمی کرد تکونش بده من می دونستم نسیم تشنجی نیست و به همین خاطر می ترسیدم چیز دیگه ای باشه . زنگ زدیم 115 اما حدود یک ساعت ما رو الاف کرد تا اومد زنگ زدیم  خانواده اش اما هیچ کس جواب نمی داد بلاخره با 115 بردیمش بیمارستان و یکی دو ساعت بعد به هوش اومد

اما خدا می دونه چه شب تلخی برای همه ی کسانی که اون موقعیت رو دیده بودن گذشته بود. خدایا لطف و مهربونیت رو ازمون نگیر تنهامون نگذار كه اگه يه ثانيه به خودمون واگذارمون كني غول بي شاخ و دمي ميشيم كه شيطون بايد برامون لنگ پهن كنه

برای دین عکس های این مسافرت به این جا سر بزنید ممنونhttp://parnian-coo.ir

التماس دعا

[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:35 ] [ مهرابي ] [ ]
http://parnian-coo.ir/home.php?lang=fa

سلامممم مطلب اين بار رو تو سايت پرنيان بخونيد

[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 22:53 ] [ مهرابي ] [ ]

سلامممممم

هفته ها داره تند تند مي گذره اما درگيريهام اون قدر زياد شدن كه فكر كنم يه وقتي سر حساب بيام دنيا چه طور گذشته كه بايد يه سلام عليك دبش با عزرائيل بكنم .

يكي دو ماهي از يه نفر خواستم توي مغازه كمكم كنه اما اين يك ماهي كه خونه بودم دوباره مسئوليت مغازه افتاد گردن خودم اخر عمري درس خوندن ما هم با مزه است بعد از 25 الا 26 سال يادمون اومده ادامه تحصيل بديم خيلي با مزه است بچه ها  براي كلاسام تغذيه ميزارن كيفم گهي پشت به زين و گهي زين به پشت اما اين تعطيلي طولاني، دلي كه اسير نگاههايي شده كه دلتو با خودشون خيلي جاها مي برن حوصله ام رو سر مي بره البته هفته گذشته بچه هارو بعداز مدت ها برده بودن پارك اما من چون كلاس داشتم مجبور شدم نرم خيلي دلم گرفت اما بچه ها عكس هاي جالبي گرفته بودن برام مائده آورد  منم يكي دو تا شا گذاشتم اينجا شما ببينيد اگه دوست داشتي يه لحظه خودتو بزار تو جمع اونا و اگه اونجا يه نشونه از خدا ديدي اونوقت منو هم دعا كن

[ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 0:15 ] [ مهرابي ] [ ]
این روزها همه از دردها ، کوه میسازند

از بیماریها ، طوفان می سازند

با دیدن معلولان آه می کشند

گذراندن لحظات با معلولان ، برایشان سخت است

این روزها هیچکس طاقت تحمل سختی ندارد

این روزها هیچکس مشقت و درد را دوست ندارد

این روزها همه دنبال آسایش و لذت دنیوی هستند

ولی من خدا را شکر میکنم که معلول هستم

خدا را شکر میکنم که همیشه درد جسمی و روحی دارم

خدا را شکر میگویم که ظاهرم نقص دارد و متفاوت است

خدا را شکر میکنم که نگاهم به زندگی متفاوت است

خدا را شکر میکنم که با وجود تمام مشقات ، هنوز بندگی میکنم

خدا را شکر میکنم که در اوج تنهایی

تنها یارم خداست و لاغیر..

این نو.شته رو با اجازه یه دوست  باز نویسی کردم به دلیل تعمیرات یک هفته به تعطیلات عید اضافه شد و کارگاه تعطیله اما خدا می دونه این هفته خانواده ها چه طوری با بچه ها سر می کنن مطمئنم همشون خانواده هاشون رو جون به سر کردن راستش دل ما هم برای بچه ها تنگ شده در روز یکی دو دو تاشون زنگ می زنند اما هر گلی بوی خودش رو داره .

سال جدید با ترم جدید دانشگاه مائده شروع شد از خدا می خوام توی این سال برای همه خیر و برکت باشه یه نیم نگاه هم خدا به ما بکنه  یه کم از مشکلاتمون کم کنه .  

 

[ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 22:11 ] [ مهرابي ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

نمي خوام درباره خودم بگم مي خوام درباره دختراني بنويسم كه شايد همين تو يكي از كساني باشي كه وقتي اونو مي بيني روت رو بر مي گردوني غافل از اين كه شايد فردا يكي از عزيزان خودت جزءاونها باشه همان طور كه دختر بي گناه من در اثر يه سهل انگاري از طرف دكتر هاي عزيزمون دوساله به اين گروه پيوسته اما هيئت مديره پرنبان كه هر كدومشون صاحب يه بچه معلول هستن يه تعاوني زدن و اونجا به بچه ها كارهاي مختلفي رو آموزش ميدن و اين عزيزان رو براي ورود به جامعه آماده مي كنن كاري كه شايد سالهاي متوالي طول بكشه خانم مومن زاده - كاظمي -بهروتي و رباني شما چي شما هم از كساني هستيد كه تاب ديدن اين بچه ها رو نداره و ميگه اونها نبايد زندگي كنن
امکانات وب
كليك كنيد تا معجزه ان را در سايت خودتان ببينيد